کلمه

در آغاز کلمه بود

کلمه

در آغاز کلمه بود

derblauehimmel[@]gmail.com
محمد همتی ( -1358)
مترجم زبان و ادبیات آلمانی
و شاعر جمع کوچک دوستانش
Mohammad Hemati
Persischer Übersetzer deutscher Literatur
und Dichter im kleinen Kreise seiner Freunden

Instagram
برگ‌های عمرم
بره ای که گرگ شد افسانه افسانه است افسانه است فرانتس کافکا بی همان پینوکیو جادوگر کوچولو فرجام آندریاس آدولف ه. دو زندگی هنر دقت ویتگنشتاین l721833_.jpg n6331_.jpg t597463_.jpg آپلود عکس

 

پیرمرد لبخند بزن، که دلخوشم به لبخندت. تو خوب می‌دانی که در چه عزلت جانکاهی کار می‌کنیم. تو زبانشناسی و بهتر از من که حتی زباندان هم نیستم، می‌دانی که سیاست و دروغ چه بر سر زبان فارسی آورده و کم مانده است که در رساندن مقصود روزمره‌مان هم درمانیم. در فضای آکنده از سوء‌تفاهم هرچه بگوییم و هرچه بکنیم، چون گلوله برفی رها شده از سر کوهی تا به مخاطب برسد، بهمنی عظیم شده است. دیروز در جمع دوستان هم‌مرامت بودم. افسوس که آنفولانزا رمقی برایم نگذاشته بود که حرفم را بزنم. می‌خواستم بگویم تو جز غلط ننویسیم، کتاب دیگری هم نوشتی، کتاب بد نکنیم. تو کیش شخصیت راه نینداختی، تو کسی را تحقیر نکردی که هیچ، بسیاری را برکشیدی. لبخند بزن مرد که دل من و مترجمان همنسلم به تکرار تو گرم است.

 

ارادتمندت

محمد همتی

مترجم کوچک زبان و ادبیات آلمانی

 

 

-------------------------

مصاحبه کوتاه با شهرکتاب

مصاحبه با ایبنا

متن سخنرانی جناب آقای حسین معصومی همدانی در شرح مارش رادتسکی.

گزارش تصویری مراسم دومین دوره جایزه ابوالحسن نجفی

خبر برگزاری مراسم دومین دوره جایزه ابوالحسن نجفی در خبرگزاری ایسنا.

فایل صوتی مراسم جایزه استاد ابوالحسن نجفی.

 

  • محمد همتی





مرز



اینجا مرز آلمان و هلند است. پیاده کمتر از چهار کیلومتر راه رفتیم و رسیدیم و به قول یکی از همراهان یک سر رفتیم خارج. مفهوم مرز مدتهاست که در اتحادیه اروپا رنگ باخته است و این مرزبان آهنی فقط خاطره‌ای از سالهای دور را زنده می‌کند و از هیچ کس تقاضای مدارک شناسایی نمی کند. دقیق‌تر که بشوی می‌بینی لبخندی هم می‌زند. بی مرزی از اولین تجربیات غریبم نه اینجا که در سرزمین خودم بود، وقتی که ماهواره و اینترنت آمد و دنیایمان بزرگتر شد. اما وقتی که تا این حد ملموس می‌شود و با پاهای خودت از مرزی می گذری، جا می‌خوری. ناگهان یاد تمام مرزها و مرزبندیهای زندگی‌ات می‌افتی. می بینی انگار ایرانی بدون مرز و مرزبندی اموراتش نمی‌گذرد. مدام در کار نصب پرده و نرده و کشیدن تیغه و دیواریم. منظورم مرزبندیهای ذهنی است، میان خودمان با بخش دیگری از خودمان، میان خودمان با دیگری، میان همفکرانمان با غیرهمفکرانمان، میان دارودسته مان با دارودسته دیگری. منظورم این نیست که اینجا همه از ما بهترند و مرزبندی ندارند و آدم اصلا نیاز به مرزبندی ندارد. دو ماه هم که هرجای دنیا زندگی کنی می‌بینی که همه‌جا همه‌جور آدمیزادی پیدا می‌شود. اما انگار ما ایرانیان اصرار عجیبی برای مرزبندیهای واهی میان خودمان با دیگران داریم و مدام در تقلای آنیم که نشان دهیم که من اینچنینم و دیگری آنچنان. بخش مهمی از زندگی ما و امکان معاشرت ما با هم و بلکه با دنیای نو با همین مرزبندیها فرسوده و نابود می‌شود. تعریف و تصوری که ازخودمان داریم ساخته همین مرزبندیهاست. بخشی از این مرزها را چنان در سر ما فروکرده‌اند که یک عمر هم برای رهایی از انها کم است. این مرزها را یا خودمان کشیده ایم یا دیگران برایمان ترسیم کرده اند. برخی از این دیگران معاصر ما بوده و برخی قرنها پیش رفته‌اند اما استحکامات مرزی‌شان سرجایش است. به نظرم اگر اینها را از برخی از ما بگیرند فرومی‌پاشیم و دچار بحران هویت می‌شویم، به‌خصوص آن مرزهایی که ذره‌ای انعطاف ندارند و با کمترین خم‌شدنی می‌شکنند.




  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۳ خرداد ۹۸ ، ۰۱:۱۰
  • محمد همتی

دیروز همسر فرضی، تنها پیراهنم را اتو کرد و به چوب‌رختی آویخت و پرسید: محمد جان آیندة صنعت نشر را چطور می‌بینی. گفتم، خانم، من مترجمم نه پیشگو. پیشگویی کار همان فالگیرهایی است که سرکار اموراتتان بدون آنها نمی‌گذرد. همسر فرضی ناراحت شد و گفت، من کلا دوبار سه بار بیشتر پیش فالگیر نرفته‌ام و بار اولش هم برای ازدواج با خودت بود و بقیه اش هم برای انرژی درمانی بوده نه فالگیری. ضمنا تو که مدعی روشنفکری هستی، یاد بگیر به عقاید دیگران احترام بگذاری. توی دلم گفتم کاش از همان پیشگویی اولی درس عبرت گرفته بودی که نگرفتی. خلاصه از همسر فرضی اصرار و از من انکار. تا بالاخره بایک فنجان چای دبش قانعم کرد. توی خانة ما جز آب و چای نوشیدنی دیگری پیدا نمی‌شود که جاش نوشیدنی بگذارم. خیلی سنگین و رنگین و کاملا طبق قوانین و ضوابط نشر زندگی می‌کنیم. توی اتاق خوابمان هم چون آفتابگیر است، رختخواب را برداشته‌ایم و روی تخت‌خواب سبزی خشک می‌کنیم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. گفتم به‌نظرم صنعت نشر ایران در وضعیت تلاش برای بقا به سر می‌برد و نمی‌شود انتظار بیشتری ازش داشت و همین که هنوز سرپا مانده خودش کلی است. مثلا صنعت نشر در همه جای دنیا پیوندی تاریخی با آزادی بیان دارد اما اینجا کشمکش تاریخی دارد. هروقت هم که نزدیک است کار به وصلت برسد، یا عاقد پیدا نمی‌شود و یا مادر عروس شرط تازه‌ای می‌گذارد. دیدم همسر فرضی همینجور به من زل زده. پرسیدم طوری شده خانم. خواستم دستش را بگیرم، دیدم گرفتن دست همسر فرضی با قوانین و ضوابط نشر مطابقت ندارد و منصرف شدم. همسر فرضی گفت، نه عزیزم، طوری نشده. فوری به حافظه‌ام رجوع کردم و دیدم گفتن عزیزم با قوانین و ضوابط نشر مطابقت دارد. همسر فرضی ناگهان از آن حالت بهت‌زدگی درآمد و گفت، محمد جان تو چه قشنگ حرف می‌زنی. توی چشمهاش عشق موج می‌زد. اینجا بود که دودل شدم و دیدم خطر ممنوع‌الانتشاری هست. چه کنم، چه نکنم، گفتم، خانم این چایی هم که دم نکشیده. تا این را گفتم همسر فرضی کلتش را کشید و رو به من نشانه رفت. عادتش است که تا عصبانی می‌شود دست به اسلحه می‌برد. نفس راحتی کشیدم و گفتم، بکُش خانم، بکُش و راحتم کن، قتل با قوانین و ضوابط نشر مطابقت دارد.

  • محمد همتی







تا‌به‌حال نویسنده هایی که از آنها ترجمه کرده‌ام، به خوابم نیامده‌اند. اما امروز عصر داشتم چرت می‌زدم که بلند شوم و دوباره کار و کار و کمی هم دوباره کار که یوزف روت به خوابم آمد. پریشان احوال بود. با تعجب پرسیدم چته یوزف جان. گفت چون تو مترجم مارش رادتسکی بوده‌ای آمده‌ام به خاطر تعبیر اسفناج‌های جدی از تو عذرخواهی کنم. گفتم چرا. گفت آخر چرا به عقل ناقصم نرسیده که اسفناج نمی‌تواند جدی باشد. نگاه کردم دیدم ای داد بیداد، من هم برداشته‌ام عین عبارات یوزف روت را ترجمه کرده‌ام. گفتم یوزف جان من فکر کردم تو نویسنده خلاقی هستی و به اسفناج شخصیت داده‌ای و به نظرت جدی آمده. تو در مورد برخی سازها و چیزهای دیگر هم این کار را کرده‌ای. بعدش پرسیدم مگر این عین عبارات خودت نیست:

 

Den sattgrünen ernsten Spinat

 

کمی فکر کرد و گفت، بله هست و تو کارت را درست انجام داده‌ای و امانتدار بوده‌ای. دستت هم درد نکند، شاهد آن یک سال زحمتت بوده‌ام. اما من شعورم نمی‌رسیده که در عالم واقع اسفناج‌ها خصوصا نوع پررنگش خیلی هم شوخ‌طبعند. گفتم حالا آمدیم و یک نفر پیدا شد به این تعبیر تو ایراد گرفت. من چه جوابی بدهم. گفت بگو اسفناج‌های سبزی‌فروشی سر کوچه یوزف روت جدی بوده‌اند. گفتم یوزف جان خبر نداری، مدتی است اسفناج‌های ایرانی هم جدی شده‌اند. گفت جدی می‌گی. گفتم والله! اصلا چون تحریم هستیم و صادرات نفتمان در خطر است و اسفناج‌های جدی‌مان مشتری زیاد دارد، کارمان شده صادرات اسفناج‌های جدی. گفتم دانشمندان ما هم به جایی رسیده‌اند که با دستکاری ژنتیک این اسفناج‌ها، توانسته‌اند نوع متفکرش را تولید کنند که حتی نقد  ترجمه و کتاب می‌نویسد.  یوزف  روت که پاک گیج شده بود، گفت حالا که اینطور است، صفت متفکر را هم اضافه کن. گفتم یوزف جان، اولا که نمی‌شود، چون توی متنت نیست. دوما که این اسفناج‌ها همینجوری دچار انواع توهمند، بردارم بنویسم اسفناج جدی متفکر، فردا دیدی رفتند توی کیهان هم سرمقاله نوشتند، خر بیار و باقالی بار کن. از خواب بیدار شدم. باران نرم بر قاب پنجره اتاقم ضرب گرفته بود. ناقوس کلیسا هم انگار به احترام موسیقی باران سکوت کرده بود. دام دام دارام دام، دام، دام، دام.....

 
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۰۲
  • محمد همتی